<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به صحرا شدم...عشق باريده بود!</title>
<link>http://maktub.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " به صحرا شدم...عشق باريده بود! "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Aug 2008 16:13:17 GMT</lastBuildDate>
<author>صحرا</author>
<item>
<title>آخرين نوشته</title>
<link>http://maktub.ParsiBlog.com/310544.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;منم كه شهره&amp;nbsp;شهرم به عشق ورزيدن&lt;BR&gt;منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن&lt;BR&gt;وفا كنيمُ ملامت كشيمُ خوش باشيم&lt;BR&gt;كه درطريقت ما كافريست رنجيدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كم كم دارم فكري ميشوم كه اين دست ديگر مهارتش به نوشتن را گم كرده؟!!&lt;BR&gt;جدا كه نميتوانم! دوباره به ماننده ي عهد قبل بنويسم.(ديگر ماضيه تكرار نميشود؛افسوس)&lt;BR&gt;راست كه نويسندگانُ شاعرانُ و ميرزا بنويس هايي چون من و اصلا من نه، همان اهاليِ اهل ذوق را بايد از كارهاي سخت و ضمخت كه پوست دستشان را اوف مي كند!!! معاف كرد.آنها را&amp;nbsp;بايد لاي زرورق هايي سيمين پيچيدُ در سرزمين گل و بلبل موميايي كرد.كه مبادا خم به ابروي كمان معشوقشان در ديار خيال بيفتدُ كميت شعر هاشان بلنگد.&lt;BR&gt;البت كه حقيقت هم همين است ها.كه اين جماعت اگر تركي بردارد ذوقشان،ديگر لطايف روحشان مي پرد..اينها را چه به پلشتي هاي اين روزگار.چه به غم نان.چه به خيال نا آسوده از نبودِ شِندر قاز پول در جيب مردان.چه به شرمندگي آبروداران زمين در نگاه مردم بي مقدار.&lt;BR&gt;ولي بايد اعتراف كنم كه اگر اين جماعت را&amp;nbsp;از سرزمين خيالُ&amp;nbsp;گلُ بلبل به در آوري ، نفسينميتوانند پس دهند،مي ميرند.&lt;BR&gt;خودم كه ميرزا بنويس بود به يك دليلِ معجزه آسايِ ناياب هنوز كنارِ كاغذ آفتابي مي شوم، چرا كه از آن تاريخ كه به خدمت اين شركتِ (؟) در آمده ام اصلا ديگر دلم به نوشتن نمي رود.سرُ كار داشتن با بسته هاي بارُ كارهاي سختُ غريب براي دستان من، وَر رفتن&amp;nbsp;با ماشين هايي كه غول هاي بي سرُ تَهي هستند براي خود.كار با جر ثقال،‏كار با ليفت تراك، كار با دست ، كار با چنگُ دندان.البت نه برايِ من،براي آن كارگر پايين تر از من و به اصطلاح تحصيل در رشته اي كه سنگُ گِلُ آهن سرُ كار دارد ديگر ذوقيُ حوصله اي در انسان باقي نمي گذارد.انتظار داري از ميانِ اين جماعتي كه كارگري ميكنندُ هر كدام دو جايِ ديگر هم به غير از اينجا كار مي كنند شاعري چون فلان ها و بهمان ها در آيد.غم نان و صداي شكم خالي مگر مي گذارد؟&lt;BR&gt;اما بايد بجنگي.يعني بجنگم و شايد براي ماندن ، خود را در نوشتنِ وقت و بي وقت حل كنم.&lt;BR&gt;آخر كسي نبود بگويد تو كه آخرش بايد در بتن و خاك و آهن ، شب و روز بگذراني و پشت يك هوار نقشه بخوابي ديگر درد نوشتنت چه بود؟تو كه كار فعلي ات حتي براي تفكرُ درس خواندن هم جايي ندارد چه دخلت به ذوقُ قريحه و شعرُ...اين چيزها؟&lt;BR&gt;اصلا همه اينها به كنار،غمُ مشكلاتِ خودت كم بود كه دردِ مردم را ميخواهي بفهمي؟بنويسي؟&lt;BR&gt;اصلا به قول بعضي: چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است.فكر خودت باش.به تو چه كه در اين ملك چه مي گذرد؟چه گذشته؟چه ميشود؟كه مي آيدُ كه ميرود؟كه مي دزدد؟كه شب گرسنه ميخوابد؟زندگي ات را بكن،گوشهايت را بگير، چشم هايت را ببند، زبانت را هم كه بده گربه ببرد.&lt;BR&gt;شايد هم اينها درست باشد؟نمي دانم؟روزگار خواهد گفت.اما يك دليل دارم.&lt;BR&gt;كه با اين همه ضمختيِ كارُ گوشه دار بودن رشته ي تحصيليُ همين زندگيِ روز مره ام كه تيزيِ گوشه هايش تن را هم پاره ميكند،باز گاهي گذرم به كاغذو قلم مي آُفتد.نه براي فرار از اينها كه گفتم،نه،اينها ديگر هميشه هستندفمن ترسي ندارم كه بخواهم از ايشان فرار كنم.شايد مرا از نوشتنُ خواندنُ فكر كردن دور كنندف اما اينها را نمي توانند از من بگيرندة،روحم را نمي توانند بگيرند.&lt;BR&gt;من چيزي دارم كه باقي ندارند!!؟؟&lt;BR&gt;دليلي دارم كه از همه ي دلايل سر است.چيزي كه اصلا همهن است كه به نوشتن مي كشاندم.به فكر كردن.به خواستنِ به بودن.به اميد&lt;BR&gt;مهرُ عشقِ اوست كه مي كِشدم و تو ميداني،ميداني كه چرا ميگويم.&lt;BR&gt;حقيقتا ميداني كه چه نقشي داري در تنفسِ افكارُ چشيدن اشعارُ بازي كردنِ خوابهايم.&lt;BR&gt;چه كرده اي با من؟همهچيزم شده اي،آمديو بردي ،برديهمهوجودم را.درذهنم.درتنم.من، تو شدمو تو مرا درخودكشيدي.ميدانيكه تورامينويسم.براي تو مينويسم.به عشق تو، به اُميد تو،به بودن با تو،به نيازِ دستم به دستان تو.&lt;BR&gt;خيالم اين است كه روزي كه اينها را ميخواني، نفست كه به اين كلمات ميرسد، جان ميگيرند.سبز ميشوند.گُل ميكنند.بالا مي آيند.تو را در بر ميگيرند.و از من و براي من آنها تو را مي بينند.تو ميشوي گل سرسبدي ميانِ اين جمع لطايفِ خلقتِ خياليِ من.مي داني كه تمامِ نرميُ حسُ خواستِ من به ترك نكردنِ كاغذ،خودِ توست،اديب خاتونِ من.&lt;BR&gt;درميانِ اينهمه گوشهُ تيزيُ ضمختيُ سياهي، درغرقه اين خرابه ي شهرِ هميشه خوابِ هميشه آشوب&amp;nbsp;، در پشتِ پرده هاي عشق پوشِ اين روزگار، تنها نورِ چراغِ توست&amp;nbsp;كه مرا در ميابد و مي كشاند.نجات ميدهد.همان گونه كه هميشه نجات بخش بوده و هست.اُميدِ توست كه مينوازد اين تارِِ دل را.&lt;BR&gt;آخ كه دستانت چه خوب مرا دريافت.همه چيزم را مديونِ آن نگاهِ نخست ميدانم.چه شبي بود آن شبِ مقدس.در ميانه ي خلوت و سكوتِ آن همه همهمه ي حَرَم كه براي ما شنيده نمي شد.هنوز قرمزيِ نوكِ بيني ات در خاطرم هست.چقدر منتظر ماندي.چگونه شد كه برگشتي؟در آن هُجومِ ترديدُ دو دلي؟چگونه مراديدي؟ار آنجاكه گنبدِحَرَم معلوم نبود؟&lt;BR&gt;از ستاره بپرس، برق چشمان تو را از زمين ميبيندُ هنوز پا برجاست؟باچه رويي ميدرخشد؟&lt;BR&gt;ميدانم كه تو راو خودم را به واسطه ي بهانه هاي آن كودك ها ي 4ساله ي درونمان به هميشه شاد خواهم ديد...&lt;BR&gt;تو را خواهم نوشت به بهانه ي همان صدا كردن هايِ سواليت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;23/7/86&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Oct 2007 12:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=310544</comments>
 <dc:creator>صحرا</dc:creator>
<guid>http://maktub.ParsiBlog.com/310544.htm</guid>
</item>

<item>
<title>.</title>
<link>http://maktub.ParsiBlog.com/305365.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Oct 2007 21:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=305365</comments>
 <dc:creator>صحرا</dc:creator>
<guid>http://maktub.ParsiBlog.com/305365.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

